داستانك(2)
ذرات وجودش از ترس میلرزید.احساس میکرد همه چی تموم شده.نفسش پس مي
رفت.پشيموني تو چشاش موج مي زد انگار منتظر بود.منتظر زندگي اما اونم دور
شده بود.فقط مي تونست ناله كنه.نه از درد جسم ...از درد اينكه چرا ؟ به
دنبال فرصتي دوباره ناله مي كرد.طبقه ي ۲۲ .۲۰.۲۱ ...ارتفاع كم و كمتر مي
شد.
داشت تو ذهنش به ياد مي آورد موقعي كه اولين بار با هم رفته بودن بيرون هوا باروني بود داريوش كتشو داد به يلدا تا سردش نشه.پدر يلدا استاد دانشگاه بود داريوش با يلدا تو خونه ي استادش آشنا شد.همه چيز خوب پيش مي رفت.تا اينكه يلدا تو يك مهمونيه بزرگ كه جشن سالگرد استاد خزائي و خانومشون بود بهش ميوه تعارف نكرد.
فقط مي تونستم آمبولانسو ببينم كه آژير كشان مي رفت.و مردمي كه مي گفتن خدا بهش رحم كنه...........
+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت11:22توسط سروش |


